خسته ام ...

خسته ام به اندازه ی یک عمر ، خسته از یک عمر دویدن و نرسیدن...
یک عمر با ای کاشها زنده بودن...

و همچنان خسته ...
کاش همه چیز عوض می شد ، همه چیز از اول از آنجا که آمدم و شروع کردم ...
از آنجا که ندانستم کجا هستم ، از آنجا که دلم با همه ی غمها پیوست ، و از آنجا که دلم ،
برای همیشه شکست وتنها ماند...
تنها به اندازه ی همه غمها همه رویای با هم بودن ها ...
و هرآنچه که خواستن و نرسیدن است ...
و من هنوز نرسیده ام و با کوله باری از ای کاشها این تن خسته را با روحی فرسوده ،
میان جاده های زندگی با خود به دنبال می کشم و کی خواهم رسید نمی دانم ...
می دانم که تنها هستم ،
تنهاتر از همیشه 
/ 0 نظر / 9 بازدید