خاطره

یه پنجره با یه قفس...

 

یه حنجره بی هم نفس...

 

سهم من از بودن تو یه خاطرس همینو بس...

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
غریبه آشنا

کلاغ جان! قصه من به سر رسید... سوار شو! تورا هم به خانه ات میرسانم...

غریبه آشنا

روزهاي نبودنم كه از هفت گذشت بدان بازگشتي نيست فاتحه اي بخوان و زندگي ات را بي من از نو دوباره آغاز كن انگار كه تا به حال صداي خنده هايم را نشنيده اي