خاطره ای خواهد ماند

 

" نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت ;

   غصه ها می گذرد

آن چنان که فقط

خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود ,جامه ی اندوه مپوشان هرگز "

سهراب سپهری

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
فرهاد

دلم بهانه ات را می گیرد... چقدر امشب حس می کنم نبودن تو را صدایت در گوشم می پیچد و من می گویم جانم ، مرا صدا زدی ؟! دلم تنگ است... صدایم کن....

فرهاد

نگاهش با هر لبخندت جان دوباره مي گرفت و خبر نداشتي. هر شب چشمانش در نبودت خيس ماند و خبر نداشتي. با رقص شمع. يک دفترچه پر از احساس.از اسم تو پر شد و خبر نداشتي. کنار پنجره. نم نم باران. دست هاي باز به آغوش پاييز. منتظر رسيدنت از همين کوچه ها نشست و خبر نداشتي. ساز دهني کنار آتش. صداي سوختن خشک و تر با هم. حقش نبود. ولي برايت سوخت و خبر نداشتي. ... بي خيال خراب شدنش. فقط براي سلامتي تو. هر شب مست ها شد و خبر نداشتي. و خبر نداري که اي بي خبر. کمي دير آمدي. چوب خط انتظارش به چوبه ي دار رسيد و خبر نداشتي. در اين شب هاي سرد. تنهايي اينجا مي ترسد. خانه اش را در قبرستان تو برايش ساختي و خبر نداشتي.

فرهاد

خدایا ! دلم گرفته میان این همه آرزوها دلتنگ ترین بنده ات را دریاب !