حباب

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم میگذرد

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچک از مردم این آبادی

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود , جامه اندوه مپوشان هرگز

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
غریبه آشنا

میخواستم زندگی کنم،راهم را بستند ستایش کردم،گفتند خرافات است عاشق شدم ،گفتند دروغ است گریستم،گفتند بهانه است خندیدم،گفتند دیوانه است دنیا را نگهدارید!میخواهم پیاده شوم!!!!...

گلبرگ

بسیار عالی است..در مقابل ناکامی ها باید تحمل وصبر کنیم .....[گل][گل][گل]

محمد علی

مداد رنگیــ من به خودم مثل یک مداد رنگی نگاه میکنم شاید رنگ مورد علاقه تو نباشم اما میدانم روزی برای کامل کردن نقاشی ات به من نیاز پیدا خواهی کرد...[گل]