آنقدر دور شده ای که چشمانم حتی خواب آمدنت را هم نمی بیند...

 

زندگی یعنی او..

 

نگاهت شبیه همان خواب کودکانه ام آشناست...

شاید سالها پیش چشمانت را دیده بودم و به آنها دل بسته بودم.

امشب دوباره دلتنگم، شب می آید و باز نگاهم به دنبال ستاره مرا تا کنار پنجره می کشاند.

میبینم...ستاره به اندازه تنهایی من زیباست.

کاش بودن آسان بود وقتی دلت پای رفتن ندارد.

میخواهم بمانم اما پوزخند زندگی میگوید دیر است.

دور ماندن نفس خاطراتم را بند می آورد و من اما نفس نفس زنان میجنگم.

اگر نباشی می روم آنقدر آهسته تا نلرزد دلت و نشکند شیشه نازک پنجره...

نه آنقدرها دور نه آنقدرها نزدیک.

دوباره کسی آرام میگوید بایست... نمیتوانی.

زندگی یعنی او... یعنی عشق